سیاهی ِ خونش که کم می شد دردش می گرفت .
می پنداشتند مرد خوبی بوده است زمانی و
نبود .
به کوچکی دیگران نه!
کوچکتر ...
پر از عادت
آی عادت! عادت! عادت ...
...
اینطور حکایتم می کردند ،
امّا ،
حکایت من
قصه ی سگی بود با قلاده ی آویزان .
از او جدا افتاده و نادانسته .
.

پاسلار
87/01/28 |